فقط میدونم جلو چشمام کلی موشک و بمب و ... فرود میومد
و رسما سنگ کوب کرده بودم
تو اون هاگیر واگیر ک دنبال یه پناهگاه بودم فقط چشمام میچرخید ک خونوادمو پیدا کنم بدونم سالمن
اون لحظه هیچ کس و هیچ چیز برام مهم نبود جز اونا
یه جا ام الان بود اسیر بشم و هزارتا اتفاق دیگه :|
برج میلادم موشک زدن به کل ریخت پایین خیلی صحنه خفنی بود D:
خلاصه ک ده بار سکته رو رد کردم تو خواب -_-
و به خاطر این خوابه دلم نمیخواست بیدار شم و این شد کتا همین لحظهخوابیدم و حسابی از کارام جا موندم :((((((
برچسب:
نویسنده: سام قاسمیپور